بالاخره سارینا نشست و من به آرزوم رسیدم
سلام سارینای من عشقم 

خیلی وقته برات مطلبی از اوضاع و احوالت ننوشتم چون همش درگیر خاستگاری رفتن برای دایی میثم بودیم که تموم شد رفت ولی کم مونده بود زن دایی گیرت بیادا
خلاصه این که اتفاقایی افتاد که از همه خوبتر و بهتر این بود که تو تونستی بشینی بدون کمک کسی تقریبا از وقتی وارد 8 ماهگیت شدی من و بابایی کلی باهات تمرین میکردیم تا بتونی بشینی و تو هم کم کم از 15.4.92 تونستی با کمک ما بشینی ولی 2.3روزی که به تنهایی میتونی بشینی و من به آؤزوم رسیدم اگه بدونی از وقتی بدنیا اومدی عاشق دیدن همچین روزی بودم البته چندتا چیز دیگه هم هست مثل اینکه برای اولین بار بگی مامان و بابا و یا کم کم بخای راه بری و نتونی هی بخای وایسی و قدرتش نداشته باشی و هی بخوری زمین و هی بلند شی وای اسمش نیار الان میام توی خواب میخورمتاااا

تو جیگر منی بخدا من اگه تورو نداشتم چی میشد
ولی نامرد روز بروز داری بیشتر مارو عاشق خودت میکنی و من باباییم بیشتر حرص خوردنت برمون میداره که گازت بگیریم و بخوریمت
. روز سه شنبه 92.4.25برای دومین بار سرما خوردی حسابی چندبار تب کردی و بینیت حسابی گرفته و خیلی ناراحت شدم و حسابی به تغذیت میرسم که خدایی نکرده وزن کم نکنی و راستی من و باباییم که امروز از تو ورووجک سرما خوردیم و البته عصر امروز با خاله فرزانه و بابا رفتیم دریا شنا کردیم وای که چقدر کیف داد و توهم توی دریا کلی سرو صدا میکردی و باخودت حرف میزدی و جیغ میکشیدی هرچیم میگفتیم ساکت 
ولی کو گوش شنوای تو عشق من.
خدایا هزار مرتبه بابت ای هدیه زیبا و فرشته ای که بهمون دادی شکرت


بالاخره سارینا نشست و من به آرزوم رسیدم
